close
متخصص ارتودنسی
مجموعه اعترافات دیگران!!

بچه های کلاس سوم ب سال 90

مجموعه اعترافات دیگران!!

نويسنده: amirmasoud پنجشنبه 01 تير 1391
تعداد بازديد : 45



دوره دبستان امتحان جغرافي داشتيم يه سوالش اين بود: تنها قمر کره زمين؟
من هم با اطمينان کامل نوشتم قمر بني هاشم!!!

بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه ميپوشيديم
ميرفتيم گدايي با درامدش بستني ميگرفتيم كه همسايمون مارو لو داد و كتك خورديم!!

سوم دبستان که بودم يه روز معلممون مدرسه نيومد منم ظهرش رفتم در خونشون
که يه کوچه بالاتر از ما بود تکليف شبمو ازش گرفتم!!!!!!

به عنوان 1 مهندس ميخواستم ديوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زير جايي که ميخوام سوراخ کنم
سيم برق رد شده باشه، واسه اينکه برق نگيرتم فيوز رو قطع کردم،
تازه وقتي ديدم دريل کار نميکنه کلي غصه خوردم که دريل سوخت !!

بچه که بودم، جو گير بودم نماز بخونم .... بعد چادر گل منگوليمو ميذاشتم مهرم ميذاشتم
رو به قبله وا ميستادم شروع ميکردم به نماز خوندن ... اما جاي سوره ها شعر کلاه قرمزيو مي خوندم....
>>>آقاي راننده...آقاي راننده...يالا بزن توو دنده....!!!!


چهار سال پيش بايد آندوسکوپي ميکردم. از يه لوله باد ميفرستن تو باسن مبارک که راحت ديده شه.
دکتره نميدونم چي بود داستان که باد خالي نکرد. يه تاکسي گرفتم برم خونه.
وسطا راه ديگه داغون فشار آورده بود از دستم در رفت گوزيدم.
منم ديگه ديدم آبروم رفته دلدرد شديدم دارم از فشار باد، هر چي بود دادم.
انقدم فشارش زياد بود کل ماشين رفته بود رو ويبره.
راننده لامصب جاده رو ول کرده بود نعره ميزد يا امام هشتم...يا حسين.
يه پيرمرده هم داد ميزد حواست به جلو باشه.
راننده فهميد من گوزيدم زد بقل گفت يابوو گم شو پايين فک کردم آمريکا حمله کرده

بچه که بودم شبا پيش خواهرم ميخوابيدم وسطاي شب که مطمئن ميشدم
که خوابش سنگين شده دستشو مي*کردم تو دماغم!

راهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
شوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.
يه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.
رفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،
منم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!

تو عروسي نشسته بودم يه بچه 3 ، 4 ساله اومد يک هسته هلو داد بهم،
منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زير ميز، چند ثانيه بعد ديدم دوباره آوردش،
اين دفعه پرتش کردم يه جاي دور ديدم دوباره آورد!!
مي خواستم اين بار خيلي دور بندازمش که بغل دستيم بهم گفت آقا اين بچس سگ نيست!
طرف باباي بچه بود!!


روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم
وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن
با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن
ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد ...

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقايون پيش يه آقايي نشستم و از خستگي خوابم برد،
نزديک مقصد ديدم زانوم درد ميکنه فهميدم آقايه کناري 3-2 بار با کيفش کوبيده تو پام تا بيدارم کنه
چون ميخواست پياده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خيلي شاکي نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود.
آقاهه گفت : ببخشيد خانم 5 بار صداتون کردم نشنيدين، ترسيديم.
براي اينکه ضايع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و
با زبون کر و لالي و طلبکارانه عصبانيتم رو نشون دادم، مرد بيچاره اينقدررررر ناراحت شده بود 10 دفعه
با دست و ايما و اشاره از من معذرت خواهي ميکرد!!

وقتي پدرم روزنامه ميخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمين تو هوا جلوي صورتش نگه ميداره
بچه که بودم يواشکي ميرفتم پشت روزنامه طوري که پدرم منو نبينه و با مشت چنان ميکوبيدم
وسط روزنامه، پاره که ميشد هيچ، عينکش مي افتاد و بابا کل مطلب رو گم ميکرد.
کلاً پدرم 30ثانيه هنگ ميکرد.
بعد يک نگاه عاقل اندر سفيهي به من ميکرد و حرص ميخورد.
اما هيچي بهم نميگفت و من مانند خر کيف ميکردم.
تا اينکه يه روز پدرم پيش دستي کرد و قبل از من روزنامه رو کشيد
و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبيدم تو عينکه بابام. عينک شکست.
من 5 روز تو شوک بودم!!

بچه که بودم هميشه دلم ميخواس يه جوري داداش کوچيکمو سر به نيس کنم!
رفتم بقالي مرگ موش بگيرم آقاهه که ميدونس چه فسقل مشنگيم بجاش آرد بهم داد
منم ريختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتي همه شروع کردن به خوردن يهو گريه*ام گرفت!
با چشاي خيس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بميريم!!!!

تا سنه 13-12 سالگي تحت تاثير حرفاي مادربزرگم که خيلي تو قيد و بند حجاب بود با روسري مي*شستم
جلوي تلويزيون مخصوصا از ايرج طهماسب خيلي خجالت ميکشيدم.
زياد ميخنديد فکر ميکردم بهم نظر داره !!!!!

مامان بزرگ خدا بيامرز ما تو 95 سالگي فوت کرد.
صبح روزي که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بوديم و همه داشتن گريه ميکردن.
جمعيتم زياد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتيم گريه ميکرديم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گريه بود
يهو دختر خالم که تازه رسيده بود اومد تو حياط و با جديت داد کشيد : مامان بزرگ زود رفتي ...
يهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نميشد!!

يه شب مادرم مريض بود داشتم ازش پرستاري ميکردم بعد گفت برو برام آب بيار رفتم آب آوردم
ديدم خوابش برده اومدم تريپ بايزيد بسطامي بردارم صبر کنم بيدار شه
يه دفعه يه لحظه خوابم برد آبو ريختم رو مامانم !!!!!!!!



موضوع : داستانک , دری وری ,


نظرات ()

ارسال نظر براي اين مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

تبلیغ


                                                                                                 

آخرين مطالب


نويسندگان
نظرسنجي
به نظر شما بهتره که این وبلاگ رو ادامه بدیم ؟؟؟ چی بزاریم؟؟؟؟ از تماس با ما یا همین نظر سنجی نظرتون رو بگین. من بهتون قول میدم سایت در کمتر از 24 ساعت آپدیت بشه.







آمار بازديد

آمار مطالب
کل مطالب : 51
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاين : [online]
تعداد اعضا : 10000

کاربران آنلاين

آمار بازديد
بازديد امروز : 47
بارديد ديروز : 0
ورودي گوگل امروز : 0
ورودي گوگل ديروز : 0
بازديد هفته : 47
بازديد ماه : 47
بازديد سال : 47
بازديد کلي : 47



عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

خبرنامه

    براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

کدهاي اختصاصي

پشتيباني

تبليغات
  • طراحي قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 3-b Group , All Rights Reserved ©