close
متخصص ارتودنسی
شــــریــکــــــــــ

بچه های کلاس سوم ب سال 90

شــــریــکــــــــــ

نويسنده: amirmasoud پنجشنبه 01 تير 1391
تعداد بازديد : 44



در یک شب سرد زمستانی یک زوج

> سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.

> آنها در میان زوجهای جوانی که در

> آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه

> می کردند.

>

> بسیاری از آنان، زوج سالخورده را

> تحسین می کردند و به راحتی می شد

> فکرشان را از نگاهشان خواند:

>

> «نگاه کنید، این دو نفر عمری است

> که
در کنار یکدیگر زندگی می کنند
و

> چقدر در کنار هم خوشبختند .»

>

> پیرمرد برای سفارش غذا به طرف

> صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را

> پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به

> طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته

> بود رفت و رو به رویش
نشست.

>

> یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب

> زمینی خلال شده و یک نوشابه در

> سینی بود.

>

> پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در

> آورد و آن را با دقت به
دو تکه ی

> مساوی تقسیم کرد.

>

> سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و

> تقسیم کرد.

>

> پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش

> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین

> که پیرمرد به ساندویچ خود گاز
می

> زد مشتریان دیگر با ناراحتی به

> آنها نگاه می کردند و این بار به

> این فــکر می کردند که آن زوج

> پیــر احتمالا آن قدر فقیــر

> هستند که نمی توانند دو ساندویچ

> سفــارش
بدهند.

>

> پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب

> زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر

> خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به

> پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک

> ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر

>
مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو

> به
راه است ، ما عادت داریم در همه

> چیز شریک باشیم . »

>

> مردم کم کم متوجه شدند در تمام

> مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،

> پیرزن او را نگاه می کند و لب به

>
غذایش نمی زند.

>

>

>

> بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت

> و از آنها خواهش کرد که اجازه

> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

> سفارش بدهد و این دفعه پیر زن

> توضیح داد: « ما عادت داریم در همه

> چیز با هم شریک باشیم.»

>

> همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد

> ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به

> طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم

> سوالی از شما بپرسم خانم؟»

>

> پیرزن جواب داد:
«بفرمایید.»

>

> - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که

> گفتید در همه چیز با هم شریک هستید

> . منتظر چی هستید؟ »

>

> پیرزن جواب داد: «
منتظر

> دندانهــــــا !»



موضوع : داستانک ,


نظرات ()

ارسال نظر براي اين مطلب

    اين نظر توسط navid در تاريخ 1391/4/6 و 10:44 دقيقه ارسال شده است

    che jaleb ajab dastane takhayyolie khoobi boodشکلک


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


                                                                                                 

آخرين مطالب


نويسندگان
نظرسنجي
به نظر شما بهتره که این وبلاگ رو ادامه بدیم ؟؟؟ چی بزاریم؟؟؟؟ از تماس با ما یا همین نظر سنجی نظرتون رو بگین. من بهتون قول میدم سایت در کمتر از 24 ساعت آپدیت بشه.







آمار بازديد

آمار مطالب
کل مطالب : 51
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاين : [online]
تعداد اعضا : 10000

کاربران آنلاين

آمار بازديد
بازديد امروز : 19
بارديد ديروز : 0
ورودي گوگل امروز : 0
ورودي گوگل ديروز : 0
بازديد هفته : 25
بازديد ماه : 42
بازديد سال : 188
بازديد کلي : 11,096



عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

خبرنامه

    براي اطلاع از آپديت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

کدهاي اختصاصي

پشتيباني

تبليغات
  • طراحي قالب توسط پارس تولز
  • ParsTools.Com
.CopyRight © 2010 - 2011 3-b Group , All Rights Reserved ©